شاید یه ماهی می شد حرم نرفته بودیم . با اینکه هوا سرد بود تو شبستان جمعیت زیادی بود . شما دو تا فقط دوست داشتین دستای بابا رو بگیرین و برین زیارت یا تو صحن ها بگردین . زیاد سر حال نبودین . نرگس که اون موقع شب ازمون لاک صورتی می خواست مهدیه هم لاک آبی . تو بازار حرم براتون وسایل اسباب بازی پزشکی گرفتیم . هر دو تا تون خوشحال شدین و اصرار کردین که زودتر خونه بریم . وقتی برگشتیم دوازده شب بود اما بازی های شما تازه شروع شد فکر می کنم ساعت سه بامداد می شد که خوابیدیم .

