۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

شاید  یه  ماهی می شد حرم نرفته بودیم . با اینکه هوا سرد بود  تو شبستان جمعیت زیادی بود . شما دو تا  فقط  دوست داشتین دستای بابا  رو بگیرین و برین زیارت  یا  تو صحن ها  بگردین . زیاد  سر حال نبودین . نرگس  که  اون  موقع  شب  ازمون لاک  صورتی  می خواست مهدیه هم  لاک  آبی . تو بازار حرم براتون  وسایل  اسباب بازی  پزشکی  گرفتیم . هر دو تا تون خوشحال شدین و اصرار کردین که  زودتر خونه بریم .  وقتی برگشتیم  دوازده شب بود اما  بازی های شما تازه شروع  شد فکر می کنم ساعت سه  بامداد می شد که خوابیدیم .