شیرین ترین لحظه برای من زمانیست که فرزندانم را خندان می بینم
این روز ها مریض شده اید . روزهاست که در تب می سوزید . مثل اینکه دکتر بردن های مکرر و خوراندن دارو های گوناگون هم ثمر بخش نیست . من و بابا شب ها نوبت می گذاریم تا بیدار بمانیم و تبتان را چک کنیم . همه زنگ می زنند ... بابا بزرگ ..مامان بزرگ ..عزیز ..خاله ها یکی یکی ..دایی ها ..حتی عمو که سال به سال زنگ نمی زند . باید زود تر خوب شوید تا از خنده هایتان عکس بگیرم تا از بازی هایتان عکس بگیرم و از چشم های نرگسی تان .