۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

به من گفتی : مامانی! شونه ها رو بده بهم . من که مشغول مرتب کردن بودم تندی بورس ها را به تو دادم و سرگرم کار خودم شدم . داشتیم  وسائل سفره شام را می چیدیم که یکهو بابا میثم گفت : دوربین ! تندی دوید و دوربین را آورد و عکس گرفت . دو تا از دستمال سفره ها را گذاشته بودی رو بورس ها ویک جعبه دستمال کلینکس را زیرش . گفتی : اینا بابا و مامانن اینا هم بچه هاشون  اینجا رو تخت خوابیدن .
بابا که یکی دو تا عکس گرفت مهدیه با پایش آرام زد به دنیای بازی تو و بورس ها یکی یکی افتادند پایین . گاهی که مهدیه اسباب بازی هایت را خراب می کند می زنی  زیر گریه و شکایت می کنی . مهدیه اما با  آن تیله چشم های سیاه همیشه براق ولب های همیشه خندان فرار می کند .