۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

امشب مهدیه از من پرسید : تو مادری ؟
در حالی که روی پاهایم تکانش میدادم تا بخوابد با تعجب گفتم : آره !
مهدیه کمی فکر کرد و گفت : نه تو مامانی !
میثم که پشت کامپیوتر نشسته بود از این شیرین زبانی  مهدیه خنده اش گرفت و گفت : من کی هستم ؟
مهدیه دست هایش را گذاشت زیر سرش و بی معطلی گفت : تو بابایی !
نرگس هم که کنار مهدیه توی رخت خوابش دراز کشیده بود  گفت : من کیم ؟
مهدیه از آن خنده های شیرینش را کرد و گفت : تو نرگسی !
من پرسیدم : حالا تو کی هستی ؟
مهدیه گفت : منم نرگیسم...
هر چه گفتم : نه  تو مهدیه هستی . او می گفت : نه من نرگیسم !
خیلی وقت است که خودش را نرگس می نامد با اینکه  می تواند خیلی خوب مهدیه را تلفظ  کند .
واقعا دلیلش را نمی دانم . حتی امشب سر سفره شام که نر گس گفت: اگر تو برایم داداش نیاوری من خودم تو شکمم داداش به دنیا می آورم  مهدیه هم تکرار کرد . دوست دارد تمام  کارهای نرگس را تقلید کند . اصلا دوست دارد خود نرگس باشد .