۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

 امروز از آن روزهایی بود که نرگس خانم  دیوانه ام  کرد . صبح که داشتم  کارهای آشپزخانه
را می رسیدم  بیدار شد و کلی از شعرهایی  که در مهد  یاد گرفته  بود را خواند  و کلی هم با شیرین
بازی هایش مرا خنداند . شاید هم من چشمش زده بودم  که یکهو اینطور شد . دستش را کشیده بود به 
 شیشه ترک برداشته دری که رو به بهارخواب  باز می شود . دستان ظریف  و کوچکش پر خون بود . از همه بدتر جیغ هایی  بود که می کشید .. تا  به حال  خون  ندیده  بود . هر چه  دنبال چسب زخم  گشتم  پیدا نکردم . مجبور شدم  گوشه  لباسم را ببرم  و انگشتش را ببندم . کمی آرام  شده بود  که  دوباره سوزشش از نو شروع  شد  و  واویلا . آنقدر فک زدم  و الکی به  او شیرخوراندم  که مثلا اثر معجزه آسایی  دارد و حتما خوب می شوی که آرام  شد  و قبول کرد  که  برای مهد ساعت یک آماده شود . چند ساعتی که نبود خیالم  راحت  بود  نگو غروب  که  آمد بدتر شده  بود . تا موقع خواب  گریه  کرد و جیغ  کشید . نمی دانم  واقعا  این قدر درد  داشته  یا  از دیدن خون ترسیده  بود . وقتی به خواب رفت  مثل  فرشته ای کوچک  که  بالهایش را می بندد  به خودش  پیچید و تا  صبح  کابوس  دید . این  پریشان  گویی هایش  دیگر همیشگی  شده .