امروز از آن روزهایی بود که نرگس خانم دیوانه ام کرد . صبح که داشتم کارهای آشپزخانه
را می رسیدم بیدار شد و کلی از شعرهایی که در مهد یاد گرفته بود را خواند و کلی هم با شیرین
بازی هایش مرا خنداند . شاید هم من چشمش زده بودم که یکهو اینطور شد . دستش را کشیده بود به
شیشه ترک برداشته دری که رو به بهارخواب باز می شود . دستان ظریف و کوچکش پر خون بود . از همه بدتر جیغ هایی بود که می کشید .. تا به حال خون ندیده بود . هر چه دنبال چسب زخم گشتم پیدا نکردم . مجبور شدم گوشه لباسم را ببرم و انگشتش را ببندم . کمی آرام شده بود که دوباره سوزشش از نو شروع شد و واویلا . آنقدر فک زدم و الکی به او شیرخوراندم که مثلا اثر معجزه آسایی دارد و حتما خوب می شوی که آرام شد و قبول کرد که برای مهد ساعت یک آماده شود . چند ساعتی که نبود خیالم راحت بود نگو غروب که آمد بدتر شده بود . تا موقع خواب گریه کرد و جیغ کشید . نمی دانم واقعا این قدر درد داشته یا از دیدن خون ترسیده بود . وقتی به خواب رفت مثل فرشته ای کوچک که بالهایش را می بندد به خودش پیچید و تا صبح کابوس دید . این پریشان گویی هایش دیگر همیشگی شده .