۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

شاید  یه  ماهی می شد حرم نرفته بودیم . با اینکه هوا سرد بود  تو شبستان جمعیت زیادی بود . شما دو تا  فقط  دوست داشتین دستای بابا  رو بگیرین و برین زیارت  یا  تو صحن ها  بگردین . زیاد  سر حال نبودین . نرگس  که  اون  موقع  شب  ازمون لاک  صورتی  می خواست مهدیه هم  لاک  آبی . تو بازار حرم براتون  وسایل  اسباب بازی  پزشکی  گرفتیم . هر دو تا تون خوشحال شدین و اصرار کردین که  زودتر خونه بریم .  وقتی برگشتیم  دوازده شب بود اما  بازی های شما تازه شروع  شد فکر می کنم ساعت سه  بامداد می شد که خوابیدیم .

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه


هر روز با  چشم های  گریونت  نرگس  رو  برای  مهد  بدرقه   می کنی . تا  برگرده  همینطور پکری . میشینی  روبروی  تلوزیون  و از من  می خوای  برای  صدمین  بار سیدی  هیولا ها علیه  بیگانگان  رو برات  بذارم .
امروز که  نرگس  رو  برای  برنامه       تلوزیونی  مداد  رنگی  آماده می کردم . گریه  کردی  و ازم  خواستی  تو هم  بری . نرگس و تو هنوز حالتون  خوب  نشده . شاید همین  یه  بار تو بهمن باشه  که می فرستمش مهد . اسفند  که  بیاد  تو رو هم  با نرگس  میفرستم .

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

شیرین ترین لحظه برای من زمانیست که فرزندانم را خندان می بینم
این  روز ها  مریض  شده اید  . روزهاست  که  در  تب  می سوزید . مثل  اینکه  دکتر  بردن های  مکرر  و خوراندن  دارو های  گوناگون  هم  ثمر بخش  نیست . من  و بابا  شب ها  نوبت   می گذاریم  تا  بیدار بمانیم  و تبتان  را  چک  کنیم  . همه  زنگ  می زنند ... بابا بزرگ  ..مامان بزرگ ..عزیز ..خاله ها یکی یکی ..دایی ها ..حتی  عمو که  سال  به  سال  زنگ  نمی زند  .  باید  زود تر خوب  شوید  تا  از  خنده هایتان  عکس  بگیرم  تا  از بازی هایتان  عکس  بگیرم  و  از  چشم های  نرگسی تان .

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

امشب مهدیه از من پرسید : تو مادری ؟
در حالی که روی پاهایم تکانش میدادم تا بخوابد با تعجب گفتم : آره !
مهدیه کمی فکر کرد و گفت : نه تو مامانی !
میثم که پشت کامپیوتر نشسته بود از این شیرین زبانی  مهدیه خنده اش گرفت و گفت : من کی هستم ؟
مهدیه دست هایش را گذاشت زیر سرش و بی معطلی گفت : تو بابایی !
نرگس هم که کنار مهدیه توی رخت خوابش دراز کشیده بود  گفت : من کیم ؟
مهدیه از آن خنده های شیرینش را کرد و گفت : تو نرگسی !
من پرسیدم : حالا تو کی هستی ؟
مهدیه گفت : منم نرگیسم...
هر چه گفتم : نه  تو مهدیه هستی . او می گفت : نه من نرگیسم !
خیلی وقت است که خودش را نرگس می نامد با اینکه  می تواند خیلی خوب مهدیه را تلفظ  کند .
واقعا دلیلش را نمی دانم . حتی امشب سر سفره شام که نر گس گفت: اگر تو برایم داداش نیاوری من خودم تو شکمم داداش به دنیا می آورم  مهدیه هم تکرار کرد . دوست دارد تمام  کارهای نرگس را تقلید کند . اصلا دوست دارد خود نرگس باشد .

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه


اینهم از شاهکار هایت  !
اصرار کرده  بودی به خاله معصومه  برات  سبیل  بگذارد  تا  شبیه  بابا  بشی  . تا  وقتی  خاله پیشمان بود هر شب  شبیه  بابا  می شدی  و کلی  ما را می خنداندی . موفق  نمی شدم  از  مهدیه  عکس بگیرم . وقتی ریش و سبیل براش میکشید  دیگه  یه  لحظه  وانمی ایستاد . عکس هایی  هم  گرفتم  اما  بیشتر مثل  یک  روح  در حال  حرکت   بود  .  حالا  بماند  برای  بعد  تا  دوباره  خاله  بیاید .

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

 امروز از آن روزهایی بود که نرگس خانم  دیوانه ام  کرد . صبح که داشتم  کارهای آشپزخانه
را می رسیدم  بیدار شد و کلی از شعرهایی  که در مهد  یاد گرفته  بود را خواند  و کلی هم با شیرین
بازی هایش مرا خنداند . شاید هم من چشمش زده بودم  که یکهو اینطور شد . دستش را کشیده بود به 
 شیشه ترک برداشته دری که رو به بهارخواب  باز می شود . دستان ظریف  و کوچکش پر خون بود . از همه بدتر جیغ هایی  بود که می کشید .. تا  به حال  خون  ندیده  بود . هر چه  دنبال چسب زخم  گشتم  پیدا نکردم . مجبور شدم  گوشه  لباسم را ببرم  و انگشتش را ببندم . کمی آرام  شده بود  که  دوباره سوزشش از نو شروع  شد  و  واویلا . آنقدر فک زدم  و الکی به  او شیرخوراندم  که مثلا اثر معجزه آسایی  دارد و حتما خوب می شوی که آرام  شد  و قبول کرد  که  برای مهد ساعت یک آماده شود . چند ساعتی که نبود خیالم  راحت  بود  نگو غروب  که  آمد بدتر شده  بود . تا موقع خواب  گریه  کرد و جیغ  کشید . نمی دانم  واقعا  این قدر درد  داشته  یا  از دیدن خون ترسیده  بود . وقتی به خواب رفت  مثل  فرشته ای کوچک  که  بالهایش را می بندد  به خودش  پیچید و تا  صبح  کابوس  دید . این  پریشان  گویی هایش  دیگر همیشگی  شده .

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

به من گفتی : مامانی! شونه ها رو بده بهم . من که مشغول مرتب کردن بودم تندی بورس ها را به تو دادم و سرگرم کار خودم شدم . داشتیم  وسائل سفره شام را می چیدیم که یکهو بابا میثم گفت : دوربین ! تندی دوید و دوربین را آورد و عکس گرفت . دو تا از دستمال سفره ها را گذاشته بودی رو بورس ها ویک جعبه دستمال کلینکس را زیرش . گفتی : اینا بابا و مامانن اینا هم بچه هاشون  اینجا رو تخت خوابیدن .
بابا که یکی دو تا عکس گرفت مهدیه با پایش آرام زد به دنیای بازی تو و بورس ها یکی یکی افتادند پایین . گاهی که مهدیه اسباب بازی هایت را خراب می کند می زنی  زیر گریه و شکایت می کنی . مهدیه اما با  آن تیله چشم های سیاه همیشه براق ولب های همیشه خندان فرار می کند .                   

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

دخترکان دلریزم!
چه رویایی می تواند از این بالاترباشد که کودکان فرشته وشی را مادری کنی ؟!
چه رویایی ؟!
سه سال ونیم است که مادرم
و هیچ رویایی از این بالاتر نیست .
می خندید٬ می خوابید٬ می پرسید٬ قد می کشید در حالی که عروسک هایتان هنوز یک سانت بزرگتر نشده اند.
تو امشب یکی شان را در آغوش گرفتی و آرام گفتی :
من شبا خواب تولد نمی بینم همش خوابای بد می بینم !
بلا گردان تو مادر!
فردا روز تولد تو نیست اما برای تان کیک و شمع می گیرم و آذین می بندم تا با عروسک هایتان جشن بگیرید
پیش از روز تولدتان ...




پانوشت :
نازنین هایم ! من و بابا به  قولمان عمل کردیم . یک جشن تولد کوچک  و شادی بسیار شما . آسوده بخوابید  دخترکانم !