۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

  


                                                              اگر از صبح  بنشینید پای تلوزیون و انیمیشن های مورد علاقه تان را ببینید باز خسته نمی شوید . گاهی دلم برایتان می سوزد , تلوزیون را خاموش می کنم و با شما بازی می کنم . گاهی هم شما تبعید می شوید به اتاق خودتان تا به زور با اسباب بازی هایی که هر هفته تازه و نو می شود سرگرم باشید . اما باز جادوی تلوزیون شما را به سمت خودش می کشاند , به خواهش و تمنا از من می خواهید از لیست کارتون ها یکی را انتخاب کنم و برایتان بگذارم . آناستازیا , سیندرلا, لاک پشت های نینجا , گارفیلد , وال ای  ....تازگی ها هم توت فرنگی کوچولو . 
نمی دانم واقعا نمی دانم چه کنم تا هم فیلمتان را ببینید و هم بازیتان را بکنید . این عکس ها  وقتی گرفته شد که محو تلوزیون هستید . حتی یک بار متوجه دوربین نشدید .

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

مهدیه  نگذاشت  چهره  نقاشی  شده اش  سالم  بماند  اما  نرگس  حتی  موقع  خواب  هم  نمی گذاشت  صورتش  را  تمیز  کنیم  .
ششمین  سالگرد  ازدواجمان  بود  و هیچ  چیزی  واجب تر از  شادی  بچه ها  نبود . هر چه  خواستند  خریدند  هر چه  خواستند بازی  کردند  و تا  توان  داشتند  مخما ن  را  خوردند . ما  که  در  این  روز  نه  گلی  دیدیم  نه  شیرینی ای  و  نه .... هدیه  ما  یک  کتاب  بود  از  شیوا ارسطویی  و آن یکی  کتاب  شرق بنفشه ی  مندنی پور .              گاهی  مرد ها  فوق العاده  نابغه اند .
شب  که  خانه  آمدیم  آنقدر خسته  بودم  که  دوست  داشتم  سر سفره  دراز بکشم  و پیتزایم  را  گاز  بزنم .حالا  سالاد  و سس هم  نمی خوردم مهم  نبود.